تبليغاتX
راوی
چو گلدان خالي لب پنجره پر از خاطرات ترك خورده ايم
من هم فیلتر شدم...حق امه.!!!

از بس مودب بودم..حرفهای خوب زدم..کاری به کاره کسی نداشتم ...همه اش آسه اومدم آسه رفتم...تا بلاخره زدن و وبلاگم رو فیلتر کردن.

خیلی ممنونم ، واقعا لطف کردید!!!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:25  توسط آزاد Azad | 
از تو چه خاطره ای دارم ؟

             - آدم برفی از آفتاب چه خاطره ای دارد ؟


راستش رو بخوایید فقط همین... .
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 3:20  توسط آزاد Azad | 

اكنون انگار صبح است

هواي روشن

آسماني آفتابي

هياهوي مردم

................

همه چيز نشانه  صبح  است

 

صدايي من رو از جا پروند

( - سلام آقا ،

عليك سلام

- يه گوشي ميخوام ، اين هم پولش

ما اسباب بازي نداريم عزيزم...برو دور ميدن از دست فروش ها ميتوني يه دونه بخري،

- نه آقا اسباب بازي نميخوام، گوشي راستي راستي ميخوام

اي بابا فيلممون كردي سر صبحي ، اخه بنده خدا كي با 3 هزار تومن گوشي موبايل خريده و فروخته؟

- باشه خب بيا اين چهار تا ، تو رو خدا

اااااااا گير دادي ها )

با چشمهاي ملتمس و سوالي عجب

دستهاي لاغرش رو دوباره به طرف من دراز كرد

(- تورو خدا اون رو بده ، تو رو خدا ، تو رو خدا

چي رو بدم؟

- بده ديگه همون كه بزرگه نگاه كن ، توي اونجا هستش ، تو رو خدا

عزيز دلم ، قربون شكل ماهت برم ، گير نده ، انگاري حالت اصلا خوب نيست ها ، نئشه اي با مستي؟

ارزونترين گوشي تو اين مغازه قيمتش 40 هزار تومن هستش ، تو با 4 هزار تومن نميتوني بخري

باشه ، باشه .. ببين نگاه كن بيا تورو خدا  )

دستم رو گرفت و از رو ميز بلند كرد ، من رو كشوند تا كناره ويترين مغازه

چشمش يه گوشي چيني كه سايز بزرگي داره و يه لنز گنده روش وصله ، گرفته بود

سعي ميكرد از روي شيشه دست ببره كه بگيردش و به من نشونش بده

( - اين ، اين رو ميخوام ، تو رو خدا

باشه فهميدم چي ميخواي ، اما بايد اول پولش و جور كني ، اين قيمتش350 هزار تومنه

تو فقط 4 هزار داري

- باشه ولي من ميخوام، ميخوام ، تو رو خدا ، بيا ماچت كنم )

صورته لاغرش رو سمت من آورد ، دماغش رو بهم چسبوند و بعدش مثلا ماچم كرد

كشيدمش عقب و خوب براندازش كردم ، بهش ميخورد هم سن و سال خودم باشه

اما كمي قدش از من بلندتر بود و اندام تركه ايي داشت ، يه كاپشن كهنه تنش بود با يه شلوار كردي كه پاش كرده بود

دوباره من رو برد سمت شيشه مغازه و اون گوشي رو نشونم داد

( ببينم كي گفته تو ميتوني با 4 هزار تومن گوشي بخري؟ اصلا تو اهل كجايي ؟

- بابام ، گفته ، خودش سه تا بهم داد ، اين يه دونه رو هم از پسر حاجي اقبال گرفتم

بده ديگه ، تورو خدا بده ، ميخوام ، ااااااااااااااااااا بده ديگه ، تو رو خدا ، تو رو خدا

پرسيدم اهل كجايي؟ 

- دهات قاميش ، امروز صبح با ميني بوس كاكا احمد اومدم شهر ، بده ديگه ، تو رو خدا ، تو رو خدا بده )

تنش ميلرزيد و با انگشتهايي لرزون داشت ، اون گوشي كذايي رو دوباره بهم نشون ميداد ، تازه حس كردم كه سردش هستش و انگار خيلي بيرون بوده ، هرچي باشه تو زمستون حتي اگه هوا افتابي هم باشه ، بازم تنت ميلرزه ، زمستون ، زمستون ديگه

به دلم افتاد يه گوشي ارزون بهش بدم

(ببينم حالا چرا اون رو ميخواي ، بيا ببين ، اين رو دوست داري ، ميخواي اين رو بهت بدم ،؟

-نه نه ، من اين رو ميخوام ، همين رو ميخوام ، تو رو خدا ، تو رو خدا ، بيا ماچت كنم)

دوباره دماغش رو بهم چسبوند و صداي ماچ كردن از دهنش بيرون اومد

كمي خودش رو عقب كشيد و يه نگاه ملتمسانه بهم كرد

نميدونم چرا همهيشه با اين جور نگاهي بغض ام ميگره ، انگاري كسي دستش رو ميزاره رو گلوم ميخواد خفه ام كنه ... اي خدا ، اي شيطان، اي مردم

(ببين داداش گلم ، باور كن نه اين گوشي نه اين مغازه مال من نيست ، نميدونم حاليت ميشه يا نه ، ولي ميتونم اين يكي رو با پول  خودم برات بخرم ، اين هم خوبه ها ، فقط عكس نميگره ، ولي گوشي خوبيه ، نگاش كن ، ببين چه باحاله قيافه اش .)

هيچي نگفت و يه نگاه بهم كرد و با اخم رفت بيرون

در همون لحظه افشين يكي از بچه هايي كه تو مغازه كار ميكرد اومد تو

يه چند دقيقه بعد ديديم دوباره برگشت دم ويترين مغازه ايستاده بود و دو تا مرد كنارش  بودن با دست داشت اشاره ميكرد به گوشي و بعدش به من ، اون دوتا مرد اومدن تو مغازه و يكيشون پرسيد : داداش چرا گوشي نميدي به اين بنده خدا ، ميگه  پولش رو هم اوردم ، اين اقا بهم گوشي رو نميده

پرسيدم بهتون گفته چقدر داره ؟

گفتن نه

خب بريد ازش بپرسيد بعد بيايد يغه من رو بگيريد

رفتن بيرون و اين بار با چهار هزار تومنش اومدن تو مغازه ، داشتن كرو كر ميخنديدن  و در همون لحظه افشين هم متوجه قضيه شد و پسره  رو اوردن تو مغازه

حالا نخند كي بخند ،

 نتونستم تحمل كنم ،زدم بيرون ، رفتم توي يه قهوه خونه اون ور خيابون ، و بعد نيم ساعت برگشتم تو مغازه

ديدم افشين داره به گوشي موبايلش نگاه ميكنه و از خنده زياد شكل لبو شده

پرسيدم چي شد؟

چي ، چي شد؟

اون پسره ، چي شد ، چيكارش كردي؟

گفت: هيچي  ، كمي فيلمش كرديم با اون دوتا پسره ، هي داشت ماچمون ميكرد و ميگفت تور خدا تور خدا تور خدا....ديدم خيلي  سيريشه يه لگد زدم در كونش، انداختمش بيرون كس خل رو، بيا ببين ، ازش فيلم گرفتم ، اصل خنده است و شروع كرد به قهقهه زدن

 

اكنون انگار صبح  است

هواي روشن

آسماني  آفتابي

هياهوي مردم

................

اما همه چيز نشانه شب بود

 


خانه ی کدخدای ده گرم است

خانه ی من همیشه یخچالی

من گلیمی تمام رویایم

اواتاق نشیمنش قالی

من برای جویدن لقمه

برسرم آفتاب می تابد

او همیشه میان باغ خویش

روی تختش دراز می خوابد

همسر کدخدا تمام روز

مست ازبوی لاله ویاس است

مادر من همیشه دردستش

خشکی چوب دسته ی داس است

دختر زشت کدخداهروقت

هرچه می خواهد ازخداجوراست

خواهر نازنین من عمریست

آرزویش همیشه درگوراست

رزوما ازخروسخوان صبح

تابه هنگام بوق سگ کاراست

اوفقط موقع ناهارو شام

با تمام وجود بیداراست

ماشب وروزمان شده گندم

تاکه شاید به بار بنشیند

اوفقط روزچیدن محصول

مزرعه را به چشم می بیند

روز چیدن که می رسد آقا

بادک وپز به پیش می آید

دومباشر برای بلعیدن

کدخدا هم قمیش می اید

سهم مازحمت است وخون خوردن

سهم او دست رنج آبادی

ما سرو روی سوخته در خاک

اوسر پنج گنج آبادی

ارث بابای او برای ده

دزدی وظلم وغارت و زور است

مال مفتی که آتشش هر روز

روی برج سیاه وافور است

اونگاهش به ما که می افتد

مثل اینکه نژادما برده است

غافل از اینکه فرق ما تنها

ثروتی را که باد آورده است

دهکده درتمام طول سال

خواب سبز بهار می بیند

دم دم صبح می پرد از خواب

بوته ای رابه دار می بیند

گرچه بابا همیشه می گوید

روز نو ای پسر پراز روزی است

روزها راشمرده ام اما

روزنو هست و روزی ازنو نیست

 

  شعر، برگرفته از وبلاگ عليرضا آستانه

آدرس وبلاگ

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 12:18  توسط آزاد Azad | 

ديشب چند عدد پيامك با اين مضامين به دسته بنده رسيد (( دلم برات تنگ شده بود ، اخلاقت بده، خود خواهي، من فكر ميكنم ! تو چيزي ميخواستي كه بدست نياوردي ... )).

اما چون ميدونم هر آدمي به اندازه خودش كمي وجدان داره ، لازم نمي ديدم كه جوابش رو بدم.

ولي  اين جمله آخري  باعث شد ، قاطي كنم (اه... لعنتي از هر چي كه بدت مياد سر مياد)  بعدش هنگ كردم ، بعدش رياستارت شدم ، بعدش دوباره با چند تاError  روشن شدم.

نكته:چون من آدم هستم و قابليته نصب دوباره ويندوز بر روي بنده غير ممكن هستش ، پس نتيجه ميگرم كه تا ابد اين حالته قاطي بودن و اين پيغام خطا هاي مغزي با من خواهد بود و دليل اش كسي نيست جز... دوس جون .

همين الان ادمهايي كه بصورت مخفيانه ، مثل همهيشه ميان و اين مطلب رو ميخونن، ميتونم شاهد قرار بدم كه من حداقل در مورد زنها هيچ عقده اي به دل ندارم چون كل چيزهايي كه ميتونستن داشته باشن رو بدست آوردم...بجز يه مورد كه اون هم به علت كمياب بودنش گيرم نيومده.

خيلي دوست داريد بدونيد كدوم مورد ؟؟؟

اينكه بفهمه پاش رو از گليمش درازتر نكنه و اعتماد به نفس زياد موجبه مرضه.

{ توجه: ايشون در اين جمله آخر پيامك فرمودن ((فكر ميكنم)).از علايم اعتماد به نفس كاذب هستش  }

((جملاتم اصلا فيمنيستي نيست، ميدونم به ....ام ))

 

اخه كسي نيست بگه 

اي عطيقه ، اي از جماعته موجوداته مغز فندقيه تك بعدي، اي جوجو، اي گلابي اي --------------------------------------------------------------------------------------------------------------------> اي ول به مرامت ،كه گاهي هوسه خيار شور ميكني

ميگن با غذا واسه مزاج آدم خوبه

البته من ميگم بهتر بود جاي خيار شور، سير ترش رو انتخاب ميكردي

اينجوري هم خاصيت داشت هم بيشتر به تريپه سفره شما ميخورد

اره خبر دارم ، لازم نيست بگي

گاهي ميزني تو كاره سير ترش

در كل بايد بهت بگم ..خيلي باهات حال ميكنم

هر چي باشه دنبال تنوع غذايي هستي

ولي خب هنوز به پاي اونهايي كه از تو بهترون هستند نرسيدي

چون اونها فقط دسر ميزنن با غذا 

هرچي باشه كلاسشون بالاتره

ولي تو هم يه روزي موفق ميشي....من به پشت كارت باور دارم

فقط ميترسم  بعدها كه از دسر و ژله و سالاد فصل ..خسته بشي

دوباره برگردي سر خيار شور قديم

كسره شآنه ها ، هواست باشه داري چيكار ميكني!

اوه ببخشيد

اصلا هواسم نبود

خوبم دمت گرم ، هنوز هستم ، ايول به مرامت كه گاهي---.

ولي راستش رو بخواي دوس جون به قول مشد كاظم تو سريال دايي جان ناپئلون

دروغ چرا ...تا قبر ..آ آ آ

دستام يخيده ( يعني يخ زده)

كوچه مخم بن بسته ( يعني خوردم ته ديگ)

حالم اصلا خوش نيس ( اين رو ديگه ميدونم ميفهمي)

تو اين چار ديواري زندونيم و زندگيم شده عين فيلمهاي چارلي چاپلين

همه اش دارم با خودم ورميرم..( ادب داشته باش، قرار نيست هر كي با خودش ور رفت ، كار بد بكنه )

ديشب دوباره  خوابت رو ديدم ، قيافه ات عوض شده بود ، دماغت رو عمل كردن چشمات رو كش آوردن ، تازه  يه چيز غير ممكن ، لاغر هم شده بودي !!! جل ال خالق ، به حق چيزهاي نديده و نشنيده

باور كن ، تو خواب كپ كرده بودم...هي اسمت رو صدا ميزدم داشتم سوال پيچت ميكردم كه مطما بشم خودتي ..

همه سوال ها رو درست جواب دادي..كم آوردم

(( اههههههه ، خودشه ، دوس جونه ، اااااااااا چرا اينجوري شده ، نه !! مگه ميشه؟ !

 يه پنگون ، يهو تبديل به حيفا بشه

 ( حيفا يه خواننده و رقاصه عربه كه واقعا حيفه زنده است)

مگه ميشه ؟! ))

يهو از خواب پريدم

از وقتيكه از خواب پريدم دچاره حالت از خودزدگي در نوع حادش شدم

البته امروز كه فراموشي مزمن دارم حالم خيلي بهتره

ولي در كل بايد بگم تاثير اون خواب هنوز رو من مونده

تو بخند

چون كار ديگه اي از دستت برنمياد

تو بخند

هر چي باشه من همهيشه باعث خنده تو هستم

تو بخند

تو نخندي كي بخنده؟

بخند بخند ... پس نيفتي !

پس هم بيفتي ... خيالي نيست... مث همهيشه اين منم كه پام ليز ميخوره تا تو رو نگه دارم !

باور كن

 اگه روز اول پام ليز نميخورد ، الان نميشناختمت

اگه نميشناختمت ، نگه ات نمي داشتم

من كه مثل تو نيستم بخوام همه رو نگه دارم

تو ترازوي من ، دو نفر با هم جا نميشن ، چه برسه به اينكه

 واسه اونيكه رفته زندان ، تحسن كنم و در عين حال ، عشقولانه ببافم واسه دوست غربت رفته ام و در همون لحظه پاسخ گوي احساساته خركيه يه پير مرد باشم و در همون زمان  به فكره دوستان دور و نزديكم بيفتم و در آن حال به فكر خونواده باشم و در اين ميان به ياده مشكلات جامعه بيفتم و.... . ( خيلي زياده حسش نيست بيقه اش رو بگم)

اره دوس جون من اينكاره نيستم ، مرام ام ، با تو فرق داره

يه نفر رو بگير تا تهش برو..اينجوري حداقل مطماني ، مديونش نيستي.

خلاصه.... پاهام ناجور ليز خورد

ميدوني ...لغوه ايي بودن هم  واقعا بدبختيه 

اخ اگه پاهام سفت و سخت سر جاش مي موند... .

مطما هستم الان بهت نمي گفتم ...رو من حساب نكن چون پام درد ميكنه

ولي ديگه واقعا وقتشه ... چون از بس ليز خوردم .. پام كه هيچ دهنم هم سرويس شده

رو من اصلا حساب نكن ، پام بد جوري درد ميكنه !

(دندم نرم تا من باشم و ديگه پام ليز نخوره )

حتما  ميخواي بگي حيف شد؟ چه بد شد؟

خب اره بد شد ديگه ..

هميشه همين جوريه .. فكرميكني بده ! ولي بازم ادامه ميدي

ميبني يهو واقعا بد شد ! ميگي بيخيال بد شد كه شد ..از اين كه بد تر نميشه

و ناگهان تو يه روز باروني

كه هم دل تو گرفته ، هم دله خداي غريب

ميبني از اين كه بود بدتر شد !

البته تو نباس خيلي خودت رو واسه پاهاي عليل من ناراحت كني ... آدم  لغوه ايي زياد دور و برت پيدا ميشه .

چي؟ چي گفتي؟

به درك راه نبرديم به اكسيژن آب؟

واقعا به درك؟ مطماني؟

ببخشيد شما هموني نيستند كه براي يه ذره هواي تازه له له ميزني؟

ها؟

و در مخيله ات ، تريپه انسان دوستي ، غل غله ميكنه ؟

اوه ..بله .. هر چيزي به وقتش .

واقعا به اين نكته تو جه نكردم

بخصوص به لغت به وقتش

وقتش كي يه؟

فردا پس فردا... ده سال ديگه يه قرن ديگه

وقتيش كي ميرسه

من الان دندون دارم ها؟ گفته باشم

وعده سر خرمن نده دوس جون !

ميدوني چرا هيچ وقت نميرم تو صف نون وايي؟

چون همهيشه من آخرين صف تك نوني ام

تازه اخرش هم هيچ وقت بهم نون نرسيد

كاش ميدونستم رو چه حسابي اون حرف رو زدي ، تو وقتي به من ميرسيدي ، چيزي ازت نمونده بود كه من بخوام بدست بيارم . انصاف هم خوب چيزه خدايش

هيچت رو به رخم ميكشي و منتش رو سرم ميزاري؟

چي خيال كردي؟ من كه گفتم همهيشه اخر صف تك نويي بودم و هيچ وقت هم نون بهم نرسيد.

من رو هم ديگه تكون نده ..خدايش تا حد مرگ خوابم مياد

بايد تمام بي خوابي هام رو جبران كنم ..از بس تو صف نون موندم پدرم در اومده

دكتر گفته خوبه برات ! برو بخواب

نكن ..هي تكونم نده

خوابم دوس جون !

من كه هيچ قت نتونستم مثل يه ادم بيدار بمونم

تصميم گرفتم مثل يه خرس بخوابم

البته اگه اين زنيكه (حيفا رو ميگم) نياد تو خوابم و بزاره بخوابم !

 

اين زمستون ديگه تموم نميشه

تو برو به چند تا ادم مختلف به شكلهاي مختلف  آموزشه عشق و دوستي و پروانه گي و... بده

تا برگردي و بگي وقتشه

من تو اين قنديل سالهاست كه تو خواب مردم

ايول اين جمله اخريم خيلي تراژدي بود

به احترام مرگ من ، اگه آبگوشت ويا لوبيا نخورديد، يك دقيقه سكوت كنيد

خب بسه چون اگه بخوام ادامه بدم كمي قضيه بيخ پيدا ميكنه

 

فقط در آخر بايد بگم با تمام اين احوالات هنوز هم برام عزيزي ، چون ...

 هنوز به ياد دارم بهاري كه هم باران بود و هم تگرگ و چشمهاي در انتظار آن روسري سياه نارنج ، كه هيچ وقت نيامد.

اما باوركن ... اون ممه رو ديگه لولو برد.

 

 

حرف آخر

 

آمده است از ولايت آدمك چوبي ها

با مشتي حروف صد من یک غاز

و ميخواد آموزگار برابري باشد!

طوطي وار تكرار ميكند هر كلمه نغزي را

عشق،بخشش، آزادي....

و خود زير باران چتر به دست ميگرد!

 

آه اي فرزند همانند پدر

چه فايده تورا ، از بهار رو رنگين كمان

كه به تكرار ، مي بينم  در زمستان اخوان مانده اي

چه فايده تورا ، از ترانه زيباي زندگي

كه آن سان به زبان مي آوري ، از عشق هيچ نمي داني

مرا ديگر به آفتاب و دوستي دعوت مكن

كه ديرهنگامي ست، درياي وجودم

نه ماهي دارد و نه قلاب

 

 آن هنگام كه هر غزل ام را ظالمانه معني ميكردي

 آن هنگام كه نقش هايت را سياه و سفيد ميكشيدي

مرا انديشه ي نياز بود از انعكاس دوست داشتن

بر تن لخت دريايم

تا روشني، راه نجات غرق شده گانم باشد

مرا كسي نياز بود كه ما را

و تو ... آه اي افسوس

 

                                                                                 


اين مطلب توسط من ديشب ساعت ۳.۳۰ دقيقه شب نوشته و تموم شد ...

 هدف اين بود كه از حقم دفاع كنم نه بيشتر نه كمتر .

ياحق

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 20:35  توسط آزاد Azad | 
فلاش بک


فرصتي نمانده است
بيا همديگر را بغل کنيم
فردا
يا من تو را مي‎کشم
يا تو چاقو را در آب خواهي شست
همين چند سطر
دنيا به همين چند سطر رسيده است


به اينکه انسان
کوچک بماند بهتر است
به دنيا نيايد بهتر است

اصلاً
اين فيلم را به عقب برگردان
آن قدر که پالتوي پوست پشت ويترين
پلنگي شود
که مي‎دود در دشت‎هاي دور
آن قدر که عصاها
پياده به جنگل برگردند
و پرندگان
دوباره بر زمين...
       زمين...


نه!
به عقب‎تر برگرد
بگذار خدا
دوباره دست‎هايش را بشويد

در آينه بنگرد
شايد
تصميم ديگري گرفت
                                                          گروس عبدالملکی 


الان دارم به این فکر میکنم  اگر خداوند تصمیم دیگری می گرفت...اگر ...!!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 16:46  توسط آزاد Azad |